من با عجوزه شعرهایم شام می خورم
که از گرسنگی من سیر شده است
دنیا آشپز و رقاصه کم ندارد
برو دستت را بشور
می خواهی شکمت را هفت بار صابون بزن
این منو دیگر دسر بعد از شام ندارد
عاشقانه هایت را بپیچ
دست های درازت یادت نرود
لایش
از خود کنده قد می کشید
چشمت خودش بود که زیاد راه می رفت
حالا بگو تقاصش را با بیابان خالی
کاسه کاسه حساب کند
به ضمیمه
این تار را بزن به سیم آخرش
اما فراموش نکن قول داده ای
هیچ را از گلویت تف نکنی
و حتا کارون گنگ با این دهان گندش
آن قدر به اندازه زبانم بزرگ شده ، که حرف هایم را گوش کند
و چیزهایی می داند
که بزاقش کش می آید روی تن شهر
وقتی به من که هزار و یک شب خرید ضروری دارم می گویند :
بی خیال امشب!
کسی خبر دارد ؛ تو هیچ وقت بی خیال نشدی مثل من؟
دکتر همان بار اول گفت باید مواظب دندان های شیری ات باشم
من شناسنامه ات را حفظ کردم
- چند بار-
و کفش هایت هم تصدیق کردند
و بعد پای چشمم ورم کردم روی دستم
و صبح همان شب چشمم سرخک گرفت.
خرید دیشب توی جیبم خیس شد
چیزی پاک نشد
چه می دانستم
حالا باید فکری برای این همه دستمال خیس بکنم
و این هزار و یک شب بی خوابی توی جیب هایم
«نگاه»
ازون دلی سوراخ می شود
نه آلاینده ای
نه متهمی
* * *
«نامت»
هجاهایی که کشیده بر کاغذ
سیخ
تنی که مورمور
با سر شکسته زور بزند
مداد!
با لب هایم
* * *
«گیسو»
چنگ می اندازد در جیغ باد
ناگهانِ این هجوم تاریک
این اسم ِ پیچیده ٬ کدام شب است
قرق
که نمی شود رد شد
بهانه می شود به دستی
که شب را هل می دهد
تا چیزی نماند
جز ماه
* * *
«خسوف»
اشد مجازات
برای جذر و مد نگاهی
که روی صورتت تن می سایید
برای خدا
به قانون جاذبه فکر کن
* * *
«حادثه»
سالها فکر کرده ام
...
هنوز زنده ام
گیرم بگویید خاکسترش ورم داشت
و هوای چارگوش خانه هاتان را آشفته کنید
فوت
دماغ هایتان خنک
چه عجیب دود می کرد جیب پیراهنم
فکر ِدندانم
که روی ِجمجمه ی مدادها قدم می زد
خود ِکورتان فکر می کردید
گوشهایم خبر داشت
از آن اتفاق هایی
که در فنجان هایتان می افتاد
زبانش را نشد ببرم
برگه هایم خیس شد
بوی تمساح می دهید
من تفاله چای را هم خواهم خورد
دفتر هایم را آب می برد
امسال هم سین هشتمش را ندارد
خودت را انکار کن
لبخند بزن به حافظه سنگین من
و انگشت خونیت را بزن توی برد عمومی
تا به همه ثابت کنی
من دیگر کورم
بچسب به سوالی که از پیشانی کوتاهم روی سفره می چکد
و دروغ
رویش بنویس
این سین دوست ندارد در این سفره بنشیند
آشی که برایم پخت
انگشت هایم را سه بار
از یک تا نمی دانم چند
و هر بار چشمم را که باز
خیلی دیر دور که نرسید
حالا دست هم درااااااااااااااااااااز
نمک درست بیفتد
وسط ِ
رختخواب خالی
که نشسته ای
چشم قرمزت را
با انگشت
یک
دو
سه
.
.
.
برای سعید دارایی و « حاج ملهم » که می نویسد
نوشته های چهارم شخصی که اینجا نیست
تفاوتی ندارد توی چاه گریه کرده باشی یا نه توی گودی زیر چشمها یا کمی پایین تر تا شیارهای پره بینی و گوشه لب ها و حتی چاه چانه . حالا مهم هم نیست که اصلا چاه ، چاله یا گودی که مال خودت یا کسی که بارها پلکش زده می شود و در بسیار زدن های پلک هایش ؛ روز شود ، شب شود ، روز شود ، شب شود ، روز شود ، شب شود ، شب شود ، شب شود ، شب ... بزند ؛ توباشی ، تو نباشی ، توباشی ، تو نباشی ، توباشی ، تو نباشی ، تو نباشی ، تو نباشی ، تو ... ودر که با صدای جیغی وا می رود ، دستهایش را به طرفت دراز کند و تو را قورت دهد توی دل اتاق که روی دلش سنگین شوی ؛ تالاپ ، تالاپ ...نیم خیز شود که بی یا با همان دو پا بدود و تو را...که چشم هایش باز می شود و باز شب .
و بعد اصلا چشم هایش نزند ، خیره شود روی عقربه ساعت و بچرخد روی بند پاونگی که چق ...چق ...چق ...چق...اما تو
تو هر چه در پس آن چشم ها ، خیره شوی و هر چقدر چشم هایت را باز و بسته کنی هیچ چیز نباشد که گونه ات را تا گودی زیر چشم ها – حتی – خیس کنی و هر چه چشم هایت را بدرانی تنها سیاه .
نمی دانم اینکه دارد نوشته می شود منم یا کس دیگری است همین جا که منم . شاید هم با اینکه فکر می کنم ، کس دیگری است که مرا می نویسد ، یا تو یا او ... یا شخص چهارمی که اصلا خودش نیست . ولی یک چیز را مطمئنم ؛ که چیزی نوشته می شود و چیزی حس می شود ، حالا گیرم که این حس هم خیال باشد یا خاطره ای که ... هر چی که هست می دانم برای تو نوشته می شود.
همان دفعه اي كه كه جلو رفته بودم حسابي همه جا ر ا گشتم . خاك اينجا عجيب است خاكريزهايش عجيب تر . وقتي انگشتهايم را از بالاي زانوم يكي يكي باز مي كردم و خاك زرد آرام پاشيده مي شد روي پوتينم ، « حاج ملهم » اين را گفت ؛ مي گويد او هم اين خاك را دوست دارد . مي گفت خاك خوزستان بگير دارد ، بد جور دامن مي گيرد و من يك مشت ديگر روي پوتينم كه حالا كاملا زير خاك رفته بود خالي كردم .
گفتم نياز نيست اينها از توي خاك آمده اند توي خاك هم مي روند . انگشتت را مي كشي روي لب هايم ، لبخند مي زني . لبخند مي زنم ، انگشتم را مي كشم به لبم . خيس نمي شود . چشم هايم را دوباره مي درانم 4-3 متر آن طرف تر شبحي از آن ها پيداست اما الان ديگر حتما خاكي خاكي شده اند اينجا همه جا خاك است همه چيز خاكي است ؛ زمينش ، زمانش ، آدم هايش با تمام لباس هايشان ، پوتينهايشان ، پاهايشان ، دست هايشان ، صورتهايشان حتي بالش و متكايش كه همين كيسه هاي پشت من است و حتي ...حتي آسمانش يك جوري خاكي است . دوستشان دارم ، من هم بهشان عادت كرده ام آنها هم به من عادت كرده بودند .
مي دويدم . خيلي سريع وبا دو پايي كه انگار از من نبود . پشت سر هم پايين مي آمد از چپ و راست و فرو مي رفت توي شكم خاك . گرد بلند مي شد . و دوباره محكم تر فرو مي رفت و هر بار صداي آهي از سينه ننه جان بيرون مي آمد . بعد كمرش را راست كرد زميني را كه تازه آش و لاشش كرده اند را نگاهي كرد . گفت : « خاله جانت گفته ، خدا اينها را از روز اول براي هم درست كرده . » دكمه روي سينه پيراهنم توي دستم جا مي ماند . « خودش هم به دل دوتاشان انداخته . ما چه كاره ايم ؛ كار خودش است . »
گفت « قربان لبخند شيرينت بروم كه عين خدا بيامرز هميشه روي لبت است . » هميشه همين را مي گويد . و بعد تعريف مي كند كه چطوربعد از يك هفته دربه دري پدر را بيمارستان پهلوي ، گوشه سردخانه ميان آن همه جنازه پيدا كرده است و وقتي به آن جايي مي رسد كه جاي دو گلوله زير زانوهاي پدر و سومي اش توي گردي « عين ِ » « عباس »ي كه روي سينه اش نوشته بود را ديده ، قطره قطره از چانه اش مي چكد و سرش را مي گيرد پايين و ... يكي ديگر و باز گرد و خاك .
براي 16 سالگي هيچ پسري بدرد نمي خوردند . شايد بهتر بود جايشان مي گذاشتم اما به من عادت كرده بودند ؛ ولم نمي كردند . مي دويدم و تلاشم را مي كردم . 4-3 متر مانده به سنگر از دستشان راحت شدم اما آنهابه پاهايم عادت كرده بودند ؛ از آنها جدا نمي شدند ، نشده بودند .
مادر بزرگ هم مي گفت به چيزي عادت نكنيد . عادت مرض است ، تركش بدتر . راست مي گفت .اما يك ... نه... فكر مي كنم مي ترسيد يا ... چه مي دانم نمي دانست . حالا كه نصف شب چهارم يا ظهر روز دهم – چشم هايم كه سياه است ديگر چيزي نمي فهمد – 39 بار خوابيده ام و بيدار شده ام ، توي هيچ كدام نه خبري از آب ، نه حتي يك كوزه خالي ِ خشك كه شايد كسي پيدا شود درش را ببندد براي هميشه .
مي دانم كه خيلي گيج نوشته ام اين همه حرف را . شايد نتواني جيزي بفهمي ، مي دانم كلمه ها و جمله ها سر و كله شان توي هم رفته و قاطي شده اما به من حق بده اينجا شبش خيلي سياه است نمي شود آن طور كه مي خواهي بنويسي . اما آخرش را برايت بزرگ و خوانا مي نويسم :
سارا سلام
نه ٬ جانمان سوزی
برایم آورده است عشق
که نخ به نخ اعصابم را
خورد خورد
دود می کنم ٬ می دهم به باد
و چه گرسنگی کشنده ای
که ماههاست
خودم را می خورم
و تمام نمی شوم
سارا از سبد توت بر می دارد
سبدت را بر دار
توت واژه های احساس مرا
از درخت شعر هایم بر چین
صاحب باغ تو هستی
سارا
آبان۸۵